پرواز (داستانک)

 

به سختی از صخره سنگی بالا رفت. می خواست پرواز کند، مثل پرنده ها. نوک صخره ایستاد. به پایین نگاه کرد و لحظه ای از ارتفاع زیاد آن ترسید؛ اما با خود گفت: باید پرواز کنم؛ و آنگاه پرید. دست هایش را مثل بال پرنده ها تکان داد.

اما هرچه بیشتر بال می زد، با سرعت بیشتری سقوط می کرد. به پایین نگاه کرد و در همان لحظه، بزرگترین کشف زندگی اش را کرد: او پا داشت و می توانست راه برود، دستانش هم برای پرواز ساخته نشده بود.

این را فهمید، اما خیلی دیر شده بود. فقط یک متر تا زمین فاصله داشت.

ابراهیم جعفری سارمی

 

منبع : مفیدستان
کپی بدون لینک به مفیدستان مجاز نمی باشد.

اندکی تفکر …

تصور کن؛
اگر قرار بود
هرکس به اندازه دانش خود
حرف بزند
چه سکوتی بر دنیا حکمفرما می شد ....