نیم ساعت (داستانک)

0

 

 

به صاحب کارم گفتم زمستان هم هوا سرده هم تاریک. زیر پل هم شلوغه، اگر امکان داره نیم ساعت زودتر برم منزل.

گفت: نه خانوم ! همه جا امنه ! نمی تونی بیایی، نیا سر کار، باش خونه. یاد دفترچه های قسط و خستگی های همسرم افتادم و زمان سخت. سرم رو انداختم پایین و به کارم ادامه دادم.

همکارم که خواهر زاده اش بود گفت نیم ساعت زودتر می رم خونه هوا سرده. فقط نگاهش کردم ! دلم برای صاحب کارم سوخت ! از تمام نیم ساعت های دنیا بیزار شدم !

الهام مؤمنی

 

منبع : مفیدستان
کپی بدون لینک به مفیدستان مجاز نمی باشد.

0

برچسب ها

اندکی تفکر …

پیرمردی میگفت: پیر شی ولی نوبتی نشی!
گفتم: یعنی چی؟
گفت: یعنی وقتی دیگه قادر به انجام کارهات نیستی، بچه هات برا نگهداری ازت نوبت تعیین نکنند و باهم دعوا کنند

پر بازدیدترین مطالب