نیم ساعت (داستانک)

 

 

به صاحب کارم گفتم زمستان هم هوا سرده هم تاریک. زیر پل هم شلوغه، اگر امکان داره نیم ساعت زودتر برم منزل.

گفت: نه خانوم ! همه جا امنه ! نمی تونی بیایی، نیا سر کار، باش خونه. یاد دفترچه های قسط و خستگی های همسرم افتادم و زمان سخت. سرم رو انداختم پایین و به کارم ادامه دادم.

همکارم که خواهر زاده اش بود گفت نیم ساعت زودتر می رم خونه هوا سرده. فقط نگاهش کردم ! دلم برای صاحب کارم سوخت ! از تمام نیم ساعت های دنیا بیزار شدم !

الهام مؤمنی

 

منبع : مفیدستان
کپی بدون لینک به مفیدستان مجاز نمی باشد.

برچسب ها

اندکی تفکر …

پدر اگه پولدار است همه جوانیش را داده
واگر بی پول است همه زندگیش را
تا نانی لای سفره گذارد و تو بزرگ شوی
و برایش همین بس که بگویند سر سفره پدرش بزرگ شد...