پر بازدید ترین مطالب

ردپایی از اندیشه‌های مسیحی در روابط بین‌الملل


گفته می‌شود بدبینی نظریه واقع‌گرایی، متأثر از اعتقاد به «گناه اولیه انسان» در اندیشه‌ مسیحیت است. بنابراین اگرچه رسماً نظریه‌ای بر اساس یهودیت یا مسیحیت در روابط بین‌الملل تولید نشده، لکن آموزه‌های دینی بر دیدگاه‌های نظریه‌پردازان بی‌تأثیر نبوده است.


بازدید :


زمان تقریبی مطالعه :


تاریخ :

 

ردپایی از اندیشه‌های مسیحی در روابط بین‌الملل

*آیا با این باور که دین در نظام بین‌الملل مدرن به حوزه خصوصی تبعید شده است موافقید؟ در این صورت عوامل مؤثر بر حاشیه‌رانی دین را چه می‌دانید؟

دیدگاه غالب این است که دین در عرصه روابط بین‌الملل به تبعید رفته بود. اما اگر نخواهیم صرفاً پایبند این دیدگاه غالب باشیم و بر اساس ظواهر قضاوت نکنیم، برخی معتقدند روابط بین‌الملل هیچ‌گاه سکولار نبوده و حوزه‌های نظری و عملی آن بر اساس آموزه‌های یهودی ـ مسیحی شکل گرفته است. ما در نظریه‌های روابط بین‌الملل نیز ردپای اندیشه‌های مسیحی را مشاهده می‌کنیم. مثلاً گفته می‌شود بدبینی نظریه واقع‌گرایی، متأثر از اعتقاد به «گناه اولیه انسان» در اندیشه‌ مسیحیت است. بنابراین اگرچه رسماً نظریه‌ای بر اساس یهودیت یا مسیحیت در روابط بین‌الملل تولید نشده، لکن آموزه‌های دینی بر دیدگاه‌های نظریه‌پردازان بی‌تأثیر نبوده است. با این حال رویکرد سکولاریستی بر روابط بین‌الملل غلبه دارد و در چرایی آن می‌توان گفت نظام بین‌الملل مدرن زمانی شکل می‌گیرد که ملیت جایگزین مسیحیت می‌شود.
نظام بین‌الملل مدرن بر اساس پرهیزِ دولت‌ها از دخالت در امور دینی و تأمین اهداف دینی بنا شده است. در عرصه نظری هم سیطره معرفت‌شناسی اثبات‌گرایی و نظریه‌های مادی‌گرا مانند واقع‌گرایی یا مارکسیسم بر حاشیه‌رانی دین و غفلت از آن تأثیر گذاشته‌اند.

*سکولاریسم را تنها نظریه‌ای می‌دانند که توانسته در اندیشه غرب جایگاه پارادایمیک پیدا کند. به نظر شما آیا جنس سکولاریسم «نظریه» است یا اعتقاد و اسطوره‌ای که انسان غربی می‌کوشد آن را به عنوان یک اصل جهان‌شمول تحمیل کند؟

از آن‌جایی که شکل‌گیری روابط بین‌الملل با سکولاریسم مقارن بوده، طبیعی است که سکولاریسم در جهان غرب جنبه بنیادین و پارادایمیک داشته باشد. البته من سکولاریسم را نظریه‌ نمی‌دانم. سکولاریسم یک مکتب، ایدئولوژی یا نوعی نظام معنایی به شمار می‌آید. لذا مفهوم گفتمان و ایدئولوژی بیشتر بر آن صدق می‌کند تا نظریه. فراتر از این به اعتراف برخی اندیشمندان غربی، سکولاریسم خود یک نوع مذهب است. یعنی خودِ این باور را که مذهب نباید در امور دنیوی دخالت داشته باشد، می‌توان یک مذهب پنداشت. البته نه به معنای یک مذهب الهی، بلکه به معنای مجموعه‌ای از اعتقادات انسانی که سبک زندگی خاصی را رواج می‌دهد. به عبارت دیگر سکولاریسم مذهبی است که مذهب را به گونه‌ای دیگر تعریف می‌کند و با این تفاسیر دیگر نمی‌تواند جهان‌شمول باشد.

آیا می‌توان سکولاریسم را یک اصل جهان‌شمول تلقی کرد و میان آن و توسعه مادیِ جوامع یک رابطه علّی برقرار ساخت؟ آیا فرایند سکولاریزاسیون که تجربه زیسته جوامع غربی ـ مسیحی بوده، قابلیت تعمیم به دیگر مناطق جهان از جمله دنیای اسلام را دارد؟

نکته بسیار مهمی است. سکولاریسم یک نظام معنایی و دلالتی، یک نظام باورها یا گفتمان محسوب می‌شود که در فضای فرهنگی، تمدنی و اجتماعی خاصی شکل گرفته و طبیعتاً متأثر از زمینه و ظرف اجتماعی است. تلقی مسیحیت قرون وسطی این بود که دین به امر دنیا توجهی ندارد و امری اخروی به شمار می‌آید. لذا مفهوم سکولاریسم هم به «این‌دنیایی شدن» اشاره دارد. یعنی انسان بدون نیاز به ابزار، عامل و اندیشه‌ای خارج از کره خاکی می‌تواند زندگی خود را مدیریت کند. بنابراین ارتباط زمین با آسمان منقطع می‌گردد. از جمله شئونات حیات انسان در زمین، مدیریت امر اجتماع و سیاست است. لذا وقتی این باور وجود داشته باشد که انسان خودمختار با عقل خودبنیاد می‌تواند تدبیرگر امور عالم باشد، به تبع آن سیاست هم از دین جدا می‌گردد.

حال این‌که چنین تلقی و تعریفی از دین درست است یا خیر و آیا اصولاً می‌شود یک دین اصیل به امور دنیا توجهی نداشته باشد، بحث دیگری است. به اعتقاد ما و بر اساس آموزه‌های اسلامی، دین یک امر واحد است و ادیان الهی با وجود تجلیات مختلف، یکی هستند. بنابراین نمی‌توان پذیرفت که دینی مانند اسلام به امر دنیا بپردازد و دین دیگر مانند مسیحیت چنین نکند. لذا اگر بخواهیم دینی بحث کنیم باید بگوییم قطعاً انحرافی رخ داده و مسیری به اشتباه پیموده شده است.
باید توجه داشت پرداختن به امور دنیوی و تلاش برای تجارت و کسب ثروت در دنیای مسیحیت، پس از دوران اصلاح مذهبی و شکل‌گیری پروتستانیسم رواج می‌یابد و تا قبل از آن مسیحیانِ اصیل دنیاگرایی را مذموم می‌دانستند. لذا جای تعجب نیست که این طرز تفکر و این نوع حکمرانی به توسعه منتج نگردد و بالطبع جوامع غربی زمانی به توسعه دست یافتند که از این اصول که به نظر ما با دین و عقل در تعارض است عدول کردند. پس هم تجربه نظری و هم تجربه عملی جهان غرب به گونه‌ای است که سکولاریسم را بدیهی و اجتناب‌ناپذیر می‌سازد. اما چنین وضعیتی هرگز در دنیای اسلام صادق نیست. اسلام علم را یکی از وجوه ایمان می‌داند
به گونه‌ای که هرچقدر جامعه علمی‌تر و عقلانی‌تر باشد، دین‌دارتر و مؤمن‌تر خواهد بود و هیچ تعارض و افتراقی میان علم و دین نیست. در حالی که تعارض علم و دین، مفروض سکولاریسم است. لذا اگر چنین مفروضی داشته باشیم، طبیعی است که از دینْ توسعه حاصل نمی‌شود. اسلام با آموزه‌ای مانند «لارهبانیه فی‌الاسلام»
به مقابله با این تصور غلط می‌پردازد که فرد دین‌دار باید تارک دنیا باشد. اسلام کاملاً به امور دنیوی اهتمام دارد و دنیا را مزرعه آخرت تلقی می‌کند. در نتیجه دوگانه دنیا و آخرت هیچ‌گاه در اسلام مطرح نبوده است بلکه دنیا و آخرت در امتداد هم هستند و دنیا نشئه‌ای از آخرت محسوب می‌شود.

ما در اسلام علم تجربی را نفی نمی‌کنیم بلکه می‌گوییم همه علم این نیست. بنابراین هدف اسلام تقویت علم تجربی بشر است و ابزارهایی را برای شناخت ابعادی از هستی که علم تجربی از رصد آن قاصر است در اختیار بشر قرار می‌دهد. همچنین باید گفت مسلمانان در عمل نشان دادند که توسعه‌گرا هستند. مسلمانان برای چند قرن پرچم‌دار تمدن بودند و به اعتراف خود غربی‌ها توسعه غربی پس از رنسانس در نتیجه ارتباط با تمدن اسلامی آغاز شده است. لذا این‌که یک تمدن مترقی بر اساس آموزه‌های اسلامی شکل گرفته، نشان می‌دهد این دین نمی‌تواند مخالف توسعه باشد و سکولاریسم و توسعه لازم و ملزوم یکدیگر نیستند. پس این ظروف اجتماعی و جغرافیاییْ غیرقابل قیاس‌اند . در فضای اجتماعی غرب به دلیل سیطره تفکرات خاص کلیسا، توسعه نیازمند عبور و دست کشیدن از خرافات و انحرافات مذهبی بود اما در یک حوزه تمدنیِ متفاوت که چنین وضعیتی وجود نداشته، چه‌بسا خلاف آن صادق باشد. کمااین‌که این فرضیة قوی مطرح است که مسلمانان وقتی از تمدن عقب ماندند که دین‌داری‌شان تضعیف شد.

امروز اندیشمندان غربی معتقدند جهان اسلام به دلیل ناکامی اندیشه‌ها و ایدئولوژی‌های مادیِ سکولار توسعه پیدا نکرده است و لذا اسلام سیاسی را عکس‌العملی به توسعه‌نیافتگی ناشی از حاکمیت سکولاریسم و مدرنیسم می‌دانند. یعنی می‌گویند از آن‌جایی که ناسیونالیسم، پان‌عربیسم، سکولاریسم و مدرنیسم در جهان اسلام ناکام مانده، ایده بازگشت به منابع و ایدئولوژی اصیل اسلامی که از لحاظ تاریخی تمدن‌ساز بوده رواج یافته است. پس اگر سکولاریسم در یک ظرف اجتماعی توسعه ایجاد کرده است، دلیل نمی‌شود که الزاماً در سایر ظروف و نواحی نیز اتفاق مشابهی رخ دهد. همچنین باید توجه داشت امروزه در ادبیات توسعه تقریباً اجماعی وجود دارد که الگوهای توسعهْ واحد نیستند. زمانی تصور می‌شد توسعه تک‌خطی است و یک الگوی توسعه بیشتر متصور نیست که آن هم توسعه غربی است. اما اکنون خود اندیشمندان غربی معتقدند توسعه را نمی‌توان تک‌خطی تلقی کرد بلکه الگوهای گوناگون توسعه وجود دارند و تجربه شرق آسیا این را اثبات کرد.


منبع:
مجله فرهنگ و علوم انسانی عصر اندیشه؛ قسمتی از مصاحبه دکتردهقانی فیروزآبادی با موضوع “سکولاریسم خود یک مذهب است”



لینک منبع

ممکن است به این موارد نیز علاقه مند باشید:

آخرین مطالب